تبليغاتX
Dark Angle

Dark Angle

از دیروز عاشقترم.از همیشه نورانی ترم.از باد لرزان ترم.از نسیم خنک ترم.آری.چون عشق با من است

شـــــــــــایـــــــــــــــد...

شاید فردا بمیرم  

شاید فردا دگر من نباشم

شاید فردا دگر از من بگریزی 

شاید فردا مرا دوست نداشته باشی 

شاید اصلا فردایی دیگر وجود نداشته باشد

شاید از غم دوری تو   

به خواب روم و هرگز بیدار نشوم 

پس بگذار به امید فردا نباشم و با تمام وجود بگویم 

                     

                                                                                          دوستت دارم  

       مژده   | 

تو بخند

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت 

هي مي گوييد بخند

به دنيا بخند

به دلخوشي هاي ساده ي زندگي

آخر چگونه ؟

سعي كردم

سعي مي كنم

سالهاست كه سعي مي كنم

اما مگر مي شود ؟

روزگاراني با تو خنديده ام

بسيار خنديده ام

اما حالا

دلواپسي نيامدنت

يك لحظه امانم نمي دهد

انگار به من و دلتنگي هايم نيامده

كه حتي به اميد آمدنت

لبخند بزنيم

يادت كه نرفته ؟

گفتي كه در بهار ديگري باز خواهي گشت

چندين بهار را بايد سپري كنم ؟

مي داني

نمي خواهم بخندم

مي خواهم يك دل سير

براي تنهايي هايم گريه كنم

تو

بخـــــــــــــــــند

       مژده   | 

طنز دانشجویی!!!!!!

دلواپسی ها

ساعت ۲ نصف  شب در یک اتاق دانشجویی


دلواپسی ها

ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست

 

دلواپسی ها

ساعت ۴ صبح هنگام خواب


دلواپسی هادلواپسی هادبواپسی ها

وضعیت تحصیل در خوابگاه

 

دلواپسی ها

اولین روزهای خوابگاه

 

دلواپسی ها

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز

 

دلواپسی ها

پایان گفت و گو


دلواپسی ها

امکانات غذایی در خوابگاه

 
دلواپسی ها

طریقه ظرف شستن در خوابگاه

 

دلواپسی ها

اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان

 

دلواپسی ها

و این هم آخر عاقبتش!!

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

نخستین....

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی پر از نور بودم
همه شوق بودی همه شور بودم
چه خوش لحظه ای که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم

رها در گذرگاه هستی
دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سرشته است!
از آن روزها آه عمری گذشته است
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است!
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین
که دیگر ندانی کجایم.

       مژده   | 

یکی بود یکی نبود

 یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود
خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همدیگر را دوست بدارید
و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید
زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود
زن خندید
خدا به مرد گفت:
به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی
و هر دو در آن زندگی کنید
مرد زیر باران خیس شده بود
زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید
خدا به زن گفت:
به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم
تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش
غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان
بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند
اما پرنده نیامد،پرواز کرد و رفت
و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند
خدا خندید و زمین سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد
زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند
مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد
به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را دید و خندید
وقتی خدا خندید
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد
راست بگویید تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها
پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند
خدا همه چیز و همه جا را می دید
می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر
زنی گرفته است، تا خیس نشود
زنی را دید که در گوشه ای از خاک
با هزاران امید شاخه گلی می کارد
دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند
و پرنده های که...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود

       مژده   | 

Interview with god

گفتگو با خدا

 

 

I dreamed I had an Interview with god

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم

 

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو كني؟

 

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشيد

 

God smiled

خدا لبخند زد

 

My time is eternity

وقت من ابدي است

 

What questions do you have in mind for me

چه سوالاتي در ذهن داري كه ميخواهي بپرسي؟

 

What surprises you most about humankind

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟

 

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

 

That they get bored with childhood

اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند

 

They rush to grow up and then long to be children again

عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند

 

That they lose their health to make money

اين كه سلامتي شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند

 

And then lose their money to restore their health

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميكنند

 

By thinking anxiously about the future That

اين كه با نگراني نسبت به آينده فكر ميكنند

 

They forget the present

زمان حال فراموش شان مي شود

 

Such that they live in neither the present nor the future

آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي ميكنند و نه در حال

 

That they live as if they will never die

اين كه چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد

 

And die as if they had never lived

و آنچنان ميميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند

 

God's hand took mine and we were silent for a while

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم

 

And then I asked …

بعد پرسيدم ...

 

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn

به عنوان خالق انسان ها ، ميخواهيد آنها چه درس هايي اززندگي را ياد بگيرند؟

 

God replied with a smile

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد

 

To learn they cannot make anyone love them

ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

 

What they can do is let themselves be loved

اما مي توان محبوب ديگران شد

 

learn that it is not good to compare themselves to others

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند

 

To learn that a rich person is not one who has the most

ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد

 

But is one who needs the least

بلكه كسي است كه نياز كم تري دارد

 

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوست شان داريم ايجاد كنيم

 

And it takes many years to heal them

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد

 

To learn to forgive by practicing forgiveness

با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرند

 

To learn that there are persons who love them dearly

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند

 

But simply do not know how to express or show their feelings

اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند

 

To learn that two people can look at the same thing and see it differently

ياد بگيرند كه ميشود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند

 

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند

 

They must forgive themselves

بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند

 

And to learn that I am here

و ياد بگيرند كه من اينجا هستم

       مژده   | 

 
Click to view full size image

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

 و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

 و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

       مژده   | 

لیلی و مجنون

خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت  گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک  کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر

چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد. ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم  ريشه مي کند
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است
ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟

 چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام.

       مژده   | 

 اتل متل

اتل متل جدایی

        عروسکم کجایی؟  

گاو حسن پریشون

 یه دل دارم پر از خون

عشقم رفته هندستون

خونم شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بذار بچگی

تا آخر زندگی

آچین و واچین تموم شد

عمر منم حروم شد!

 

 

 

مهربانم.ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است




مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند،هرکجایی هستی ، به سلامت باشی

ودلت همواره،محو شادی و تبسم باشد




مهربانم ،ای خوب! یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو پپوند زده است

و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد




مهربانم،ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور




مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

 

 

انتظار

در بس پنجره کسی هست که مرا میخواند

باران نم نمک می بارد

که چه زیباست صدایش

چه طنینی دارد

انتظارم به پایان آمد

قاصدکم چه خوش خبر بود.بوی اورا می داد

خبر او را آورد

خنده هایت چه زیبا بود

دستهایت چه با محبت

چه زود گذشت و نمیدانم چگونه گذشت

ای کاش تنها می دانستم چه شد بر من.چه شد بر تو

آه که چه بیهوده می اندیشیدم

صبر پایان همه انتظارهاست!

 

 

کویر

کویر تشنه باران است.تشنه خوبی

به من محبت کن

که ابر رحمت اگر در کویر میبارید

به جای خار بیابان بنفشه می رویید

و بوی پونه وحشی به دشت برمی خواست

چرا هراس.چرا شک؟

بیا که من بی تو

درخت خشک کویرم که یرگ و بارم نیست

امید بارش نوبهارم نیست

 

 

ندای قلب

صدای قلب صدای ابراز احساسات است

اصواتی است که با هیچ نتی جفت نمی شود

باید شنید و به آن توجه کرد

شاید به ما هشدار می دهد:

یک پایان بد.بهتر از یک اشتباه بی پایان است.

       مژده   | 

سهم من چیست مگر؟

 
 

دست ها بالا بود

            هر کسی سهم خودش را طلبید

                                   سهم هر کس که رسید

                                                        داغ تر از دل ما بود

ولی

    نوبت من که رسید

                     سهم من یخ زده بود!

                                            سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ

      پاسخ یک حسرت !

                       سهم من کوچک بود

                                         قد انگشتانم.

عمق آن وسعت داشت

                      وسعتی تا ته دلتنگی ها

                                         شاید از وسعت آن بود

                                                                که بی باسخ ماند !

       مژده   | 

وصیت

 

خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون

شاید دیگه من نباشم...مواظب عشقم بمون

می سپرمش بهت می رم....تمام تار و پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش

کسل کنی وجودمو

خدااا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو

کسی نیاد تو زندگیش

بشینه زیر سایه شو

بهش بگه دوسش داره.....!!

خیلی بده زمانه مون.

خدا سپردمش یهت.....مواظب عشقم بمون

       مژده   | 

درد و دل

  

بیکرانه های مهربانی تو ... غربت قرن ها سکوت من...

معصومیت آرزوهای تو... آسمان نیلی تنهایی من...

مرا که به تو فکر میکنم به زانو در آورده...

جز این دستهای خالی شرمسار چیزی برای تو ندارم....

بی نهایت دوستت دارم.....

حرف که میزنی

طنین صدایت برایم همان آشنایی دیرین را تداعی میکند،

دیگر دلم نمیکوبد،آزرده نمیشوم و حتی پریشان ...

خیال نمیکنم که از من فاصله میگیری ،

غریبه میشوی... و من در انتهای احساس تو قرار گرفته ام..!

سکوت نکن لطفا...

 سکوت که میکنی من تنها هستم با احتمال ها، شاید ها... و دنیای دلواپسی ام درمورد تو...

اکنون این منم زنی تنها ولی در دل همه غوغا

نگاهم خیس و بارانی ..دلم غمگین و زخم خورده

صدایم در گلو خسته .. و اکنون این منم

زنی تنها که زمانه بازی ها دارد با دل خسته من...

پاهایم بی رمق اما هنوز مشتاق

دستانم ناتوان اما پر شور...

نگاهم مات اما پر راز ....می شتابند در پی قلب خسته ی تو....

و ای کاش که با تو بودن ضرب در توان ابدیت می شد....

و ای کاش عمر دوست داشتن ما ضرب در صفر میشد

تا هرگز پایانی نباشد بر دل خسته ی ما

       مژده   | 

اندوه

   عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی

یکی پرسید اندوه تو چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم  برای آنکه باید باشد و نیست!

       مژده   | 

خداوندا

خداوندا نمي دانم

در اين دنياي وانفسا

كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم

نميدانم

نمي دانم خداوندا.

در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.

كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا

به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم

دگر سيرم خداوندا.

دگر گيجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده.

پناهم ده .

اميدم  ده خداوندا .

كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي

بس ستمبار است و ليكن من نميدانم دگر پايان پايانم.

هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم

 كه آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.

چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمي گويم؟

چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟

همه ياران به فكر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند

ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . كه دردم را فرو ريزد

دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان است

خداوندا نمي دانم

نمي دانم

و نتوانم به كس گويم

فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي

 من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم

به پو چي ها رسيدم من

به بي دردي رسيدم من

به اين دوران نامردي رسيدم من

نميدانم

نمي گويم

نمي جويم نمي پرسم

نمي گويند

نمي جویند

جوابي را نمي دانم

سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند

چرا من غرق در هيچم؟

چرا بيگانه از خويشم؟

خداوندا رهايي ده

كلام آشنايي ده

خدايا آشنايم ده

خداوندا پناهم ده

اميدم ده

       مژده   | 

تو.فقط تو

 بگذار برات از زندگی بگم ، از حیات بدون تو ، از زیستن در حسرت تو .

 از روزهایی که همش دارند میگذرند و هر روز همون تکرار شیرین همیشگی .

 وقتی که با شوق میام و از پشت قاب ویترین نگاهت میکنم . . .

 چشم به چشمای شیشه ای و آسمونیت میدوزم و تو هم با همون نگاه قشنگ همیشگیت بهم نگاه میکنی . . .

 ای کاش یک بار ، فقط یک بار کمی احساس توی اون چشمهای خوشگلت میدیدم .

 واقعا نمی دونی که بعد از گذشتن این لحظات شیرین که همیشه به سرعت برق میگذرند ، همیشه با خودم فکر میکنم آیا باز تکرار میشه ؟

 میدونم که همیشگی نیست . . .

 میدونم که بالاخره یه روز میام و میبینم که برای همیشه رفتی و من میمونم و ویترین خالی و چشمهای خیس .

 همیشه که به اینجا میرسم ، رودخونه ی اشک ، دشت گونه هامو میشوره و همه ی شادی های چند لحظه قبل رو با خودش میبره . .

 من میمونم و یک دنیا انتظار ، برای فردایی که شاید نبینمت . . .

 تویی که به اندازه ی کل دنیا دوست دارم . . .

 تویی که با اندازه ی زندگی دوستت دارم . . .

       مژده   | 

دستمال کاغذی و اشک

دستمال کاغذی به اشک گفت :

                    قطره قطره ات طلاست

                                 یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟

عاشقم !

            با من ازدواج میکنی ؟

گفت :

        ازدواج اشک و دستمال کاغذی !

تو چقدر ساده ای

            خوش خیال کاغذی !

                              توی ازدواج ما

                                     تو مچاله میشوی

                                             چرک میشوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو بی خیال باش

               عاشقی کجاست !

                                       تو فقط

                                                   دستمال باش !

دستمال کاغذی ، دلش شکست

                          گوشه ای کنار جعبه اش نشست

                                      گریه کرد و گریه و گریه کرد

                                                  در تن سفید و نازکش دوید خون درد

آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد

                       مثل تکه ای زباله شد

                                   او ولی شبیه دیگران نشد

                                            چرک و زشت ، مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

                       پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

                                چون که در میان خود

                                               دانه های اشک کاشت

       مژده   | 

پشیمانی

 

یک پسر با یک نگاه از یک دختر خوشش میاد ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی که زندگیش رو پای عشقش میذاره ... اما دختر باور نمیکنه ... چون یک چیزهایی دیده و شندیده ... تا دختر میاد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ... میره با یکی دیگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش ... اما پسر رو با یکی دیگه میبینه ... اینجاست که میگه: حدسم درست بود

       مژده   | 

عشق


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به دردناكترين حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که

بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است

که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه

نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

       مژده   | 

فراموشت نمیکنم

 
Click to view full size image

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که تو را دوست دارم

دیوانه وار عاشقت شدم

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست میکشی

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه

خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

و قلبم در آرزوی تو می سوزد

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی

خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند

و به دنیای غریبی می برند

همیشه در قلبم حضور داری

و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند

       مژده   | 

گفتم آخه مگه ميشه تو بياد من نباشي

دختر.دختران زیبا.دخترای ناز 

توي كوچه هاي خلوت راهي عشق تو بودم

راهي ترانه هايي كه براي تو سرودم

زير لب مي خوندم تك تك ترانه هاتو به اميدي كه دوباره مي شنوم صداتو

ولي هرچي انتظار كشيدم نيومدي

هر چقدر تو كوچه ها قدم زدم نيومدی

همه ترانه هام توي گريه گم شدن

زير پام خيس شد از اشكهام تو بازم نيومدي

 به خودم مي گفتم هرجا كه باشي مياي سراغم آخه گفته بودي جزتو هيچكسي رو دوست ندارم

باورم نمي شد منو از یاد ببري واسه هميشه

آخه گفتي بودي عشق تو تو جونم كرده ريشه

گفتم آخه مگه ميشه تو بياد من نباشي مگه ميشه تو بخواي بري و ازم و جداشي

 ولي هرچي انتظار كشيدم نيومدي

 هرچقدر تو كوچه ها قدم زدم نيومدي

همه ترانه هام توي گريه گم شدن

 زير پام خيس شد از اشكهام تو بازم نيومدي

 به خودم مي گفتم هرجا كه باشی مياي سراغم آخه گفته بودي جز تو هيچكسي رو دوست ندارم

       مژده   | 

زندگی چیست؟

 زندگی جدولی است که اگر حلش کنی

جایزه اش مرگ است

و رمزش عاشقی...

 میخواهم از زندگی برایت بنویسم از جاده ای دور و بی انتها که شاید

 انتهایی باشد که

 من و تو از آن غافلیم....

 چند صباحی در این دنیا هستیم و گام می نهیم در کوچه های تنگ خاطرها

       مژده   | 


آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

       مژده   | 

عشق كو

                                       عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگیست

     عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند

 عشق كو ؟!

          عاشق كجاست ؟!

                          معشوق كيست؟

چه کسی میداند که

        تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی میداند که

       تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا....

                        تو به اندازه ی یک دنیایی!!!!

       مژده   | 

پیداست هنوز شقایق نشدی

هنری.خاص .عکس های هنری 

پیداست هنوز شقایق نشدی 

                 زندانی زندان دقایق نشدی ...

                                      وقتی که مرا از دل خود می رانی ...

 یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ...

                      زرد است که لبریز حقایق شده است ...

                                            تلخ است که با درد موافق شده است ...

  عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ...

                              پاییز بهاریست که عاشق شده است

       مژده   | 

قصه ی من و نگاهت

 
Click to view full size image

قصه ی من و نگاهت، قصه ی آتیش و آبه

لحظه ي به تو رسيدن, مثل تعبير يه خوابه

 

تو یه آینه رو به رومی، نفست لمس تابستون

صدای گرم و لطیفت مثل نغمه های بارون

 

می تونه جونم فدای عاشقی های تو باشه

می تونی با من بمونی تا دلم از غم رها شه

 

می خوام ای تموم رازم،ای تو معنای نیازم

 بهترین ترانه ها رو، واسه ی چشمات بسازم

 

نمیخوام که قصه باشیم، رو زبون هرچی آدم

توی لحظه های بی تو،آشیونه رفته به بادم

       مژده   | 

صبر کن

www.mr-mojtaba.rozblog.com

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

       مژده   | 

کاش می شد!

 با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه!نگو!

از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو!

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

کاش می شد از تو بود و تا تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش می شد تا همیشه با تو بود!

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند!

می روی تا قصه را نهر نامه تدفین گل

می روی تا واژه را باران خاکستر کنی!

ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن

می روی تا بخشی از جان مرا پر پر کنی! 

       مژده   |